X
تبلیغات
من و مادر شوهرم
تاريخ : شنبه 28 اردیبهشت1392 | 9 | نویسنده : سمانه و افسانه
یه خبر مهم یه خبر فوق العاده مهم

مامان افسانه داره مامان بزرگ میشه دیگه به جمع نوه دارها پیوست

روزنامه روزنامه یه خبر مهم

مادرشوهر من مامان بزرگ شده (دیگه پیر شده ولی خودش نمی خواد قبول کنه) میگه مامان بزرگ نه، عزیرجون شده . بیاین از شبی که این خبر رو بهش دادم بگم که خیلی براشون غیر منتظره بود فکرشم نمی کردن. پنجشنبه 22 فروردین بود که با آقای همسر به آزمایشگاه رفتیم و خبر کوچولو دار شدنمون رو که گرفتیم رفتیم یه کیک خریدیم و اومدیم خونه عزیز جون تا خبر رو به اونها هم بدیم. وقتی جعبه کیک رو دست ما دیدن مامان گفت به چه مناسبت نه تولدی هست نه سالگردی، دوباره چرا کیک!!! ما گفتیم حالا بازش کنید می فهمید وقتی مامان در جعبه رو برداشت با هجی کردن کلمات نوشته شده روی کیک خوند که ما نوشته بودیم «ما داریم مامان و بابا می شیم» اول صدای یه جیغ بلند اومد و بعدش مامان پرید تو بغل من و باهم دیگه اشک شوق ریختیم تازه باورش هم نمی شد هی می گفت راست میگید راست میگید. این طوری بود که مامان هم عزیز جون شد و آقای همسر بابا. 




تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن1391 | 23 | نویسنده : سمانه و افسانه
الان که دارم می نویسم تو خونه خودم هستم و مامان خانم هم تو خونه خودشون دارن برای سمانه خانم شنل می بافن(شانس اوردم که یه مادرشوهر بافنده دارم) الان که اینجا نشستم فرزاد هم پای کامپیوترشه و من هم تو این اتاق درگیر این صفحه مجازی هستم. هفته ای که گذشت برای من و مامان خیلی هفته خوبی نبود البته نمی خوام ناشکری کنم ولی خوب منتظر چیزی بودیم که بعد از شنیدنش زیاد خوشحال نشدیم و هردومون غصه خوردیم ولی اعتقاد دارم به اینکه بعد از هر سختی آسانی هست. خوشحالم که مامان هست و من تنها نیستم خدارو روزی چندبار به خاطر داشتن پدر و مادرهای خوبی که بهم داده شکر می کنم و ازش م یخوام سایه شون رو بالای سرم نگه داره. آمین



تاريخ : دوشنبه 13 آذر1391 | 9 | نویسنده : سمانه و افسانه
وای چقدر روزا تند تند میاد و میره و ما به اینجا سری نمی زنیم. من کار دارم مامان کار دارن وگرنه حرف برای گفتن هست. چند روز پیش پسر بیست ساله یکی از اقوام مامان به رحمت خدا رفت خیلی سخت بود دلم میخواست می تونستم و بیشتر کنار مامان بودم چون بیشتر وقتا داشت گریه می کرد حق هم داشت اونا به مامان خاله افسانه می گفتن. چه داغ سختیه فقط می تونم دعا کنم که خدا به مادر و پدرش صبوری بده. به غیر از این خبرا خبر اومدن زمستونه وقتی زمستون میخواد به خونه ما بیاد باهاش بافتنی ها و کامواهای رنگی رنگی هم میاد و من عاشق این کامواها و لباسای کوچولوها که مامان و مادرجون می بافن.می خوام کم کم ازشون یاد بگیرم البته اگه اراده داشتم.الانم دارم به این فکر می کنم برم خونه مامان و با اونا صبحونه بخورم آره فکر خوبیه

تاريخ : پنجشنبه 20 مهر1391 | 8 | نویسنده : سمانه و افسانه

از شنبه تا حالا هنوز نرفتیم خونه مامان خودم و فرزاد رو میگم. وای وای چه بچه های بدی بودیم. به خدا هروز داریم میریم ولی سر نمی رسیم.دیشب که دیگه فکرمیکردم رفتنمون حتمی حتمی است باز فرزاد خوابید خیلی خسته بود تا یازده شب بیدار نشد. دلم واسه مامان،بابا و مادرجون تنگ شده. اس دادم به مامان که امروز ظهر دیگه حتما میایم جواب دادم که نهار چی درست کنم. می بینید چقدر مهربون اگه من بودم شاید اس میزدم صدسال سیاه می خوام نیاین. وای یعنی من فردا به عروسم یا دامادم اینجوری میگم. دلمون این روزا هوای بچه کرده هم من و هم فرزاد و هم مامان و فکر کنم همه فامیل که احوال می پرسن خوب دیگه باید برم کلاس دارم. بعدا میایم با مامان پس تا برنامه بعد



تاريخ : شنبه 25 شهریور1391 | 0 | نویسنده : سمانه و افسانه

سلام منم مادرشوهر امشب میلم کشید بیام به وبلاگ سری بزنم نمی دونم از کجا بگم از عروس گلم بگم یا از پسر کم حوصله ام بگم. خودم بگم که واقعا عروسم خیلی خوبه در برابر این اخلاق پسرم خیلی مقاومت داره. من همیشه به پسرم میگم تو فکر کن خواهرت عروس شده دوست داری که شوهرش اذیتش کنه! پس تو هم سعی کن غصه به دلش نذاری وگرنه ازت راضی نیستم اینو جدی میگم فکر نکنین خودمو برا عروسم لوس می کنم واقعا من و پدرشوهرش مثل دختر نداشتمون دوستش داریم خداوند لطفی به ما کرده ۳ سالی هست که یه دختر به ما داده. پدرشوهر هم مثل من دوستش داره به قول معروف کش پا زده تو دل پدرشوهر. یه وقت نگین خیلی اغراق کردم اینا رو از ته دل میگم اگه یه روز پسرم ناراحتش کنه اون روز دیگه برای من اعصاب نمی مونه تا نبینم که باهم نشدن و خنده رو لباشون نیست راحت نمیشم. فکر نکنین خدای نکرده مشکلی باهم دارن آخه چیکار کنم مادرم دیگه نمی خوام از طرف ما غباری رو دل این دختر بشینه چون خودمم روزی دختر بودم بالاخره ادم سختی هایی داره من نمی تونستم حرفامو به کسی بزنم اینو درک می کنم که هر ادمی تو زندگیش به مشکلاتی برمیخوره همیشه برای عروسم به جز اینکه ماردشوهر باشم سنگ صبوری هم هستم  امیدوارم همیشه همین طور بمونیم.



تاريخ : سه شنبه 7 شهریور1391 | 22 | نویسنده : سمانه و افسانه

تنها هستم و بعد از چند وقت دلم واسه اینجا تنگ شد و اومدم بنویسم داشتم به این فکر می کردم اگه من عروس مامان نبودم چی مبشد و الان عروسش کی بود یا اگه مامان قرار بود خودش عروسش رو انتخاب می کرد عروس انتخابی خودش چقدر با من فرق داشت. شاید وقتی خودش عروسش رو انتخاب می کرد اینقدر سختی نمی کشید روزایی که الان می بینه رو نمی دید و خیلی چیزای دیگه. نمی دونم چرا دارم به اینا فکر میکنم ولی خوب کاریش نمیشه کرد فکره دیگه. تا دو ساعت پیش مادرشوهرم با خانواده داداشش که از تهران اومدن رفته بودن خونه خاله نرگس دیدنی.فکر می کردم شب میریم خونه اونها ولی فرزاد هنوز خوابه و من اینجام تو این صفحه مجازی و دیگه چیزی نیست که بخوام بنویسم



تاريخ : یکشنبه 20 آذر1390 | 18 | نویسنده : سمانه و افسانه
جمعه بعد از ۵ ماه که اومدیم و در خانه خودمان ساکن شدیم مامان و بابا و مادرجون و برادرشوهر (فرشاد) اومدن خونه مون نه اینکه تا حالا نیومده باشن واسه مهمونی ایندفعه اومدن البته خودشون میزبان هستن ولی لطف کردن و تشریف اوردن. بابا در خونه پسرش زحمت های زیادی کشید اول اینکه میز کامپیوترمون رو که تو انباری بود رو با کمک فرشاد اوردن بالا ومن رو حسابی خوشحال کردن دوم اینکه پریز برقمون رو که خراب بود و رو درست کردن و سوم اینکه شیر دستشویی فرنگی هم که شکسته بود توسط دستان بابا تعمیر شد و من ممنون زحمات ایشان هستم و می بوسمشان  دور هم بودن رو خیلی دوست دارم مخصوصا از صبخ تا شبی رو. یاد بچگی هام می افتم که از صبح که می رفتیم مهمونی تا اخر شب برمی گشتیم خونه. ظهر همونجا ناهار می خوردیم واسه بعدازظهر شولی یا آش رشته می پختیم شبم یه حاضری ماست و خیاری دور هم می خوردیم و بعد که خوابمون می گرفت میومدیم خونه خیلی حال میداد. حالا جمعه ما هم همینطور بود همه دور هم بودیم تا آخر شب و خیلی خوش گذشت ایشاا... که به مامانم خوش گذشته باشه و راضی باشن.



تاريخ : سه شنبه 15 آذر1390 | 18 | نویسنده : سمانه و افسانه
دیروز مامان پرسید از وبلاگ چه خبر گفتم خیلی وقته که بهش سری نزدم و به وبلاگ سر زدن و نوشتن یه آدم بیکار می خواد. حالا امروز بیکارتر شدم و اومدم که یه سری به خونمون بزنم. امروز مامام رفت فیض آباد واسه مراسمی که تو عاشورا اونجا برپا میشه. منم تو خونه بودم و بعد هم رفتم پیش مادرجون و با هم ناهار خوردیم. الان برگشتم خونه نمی دونم مامان برگشته یا نه ولی حالا دیگه باید اومده باشن. خوب دیگه باید برم خیلی از گزارشام مونده که باید بنویسم. سعی می کنیم از این به بعد زود زود بیایم اگه خدا بخواد

تاريخ : سه شنبه 12 مهر1390 | 20 | نویسنده : سمانه و افسانه

مادرشوهر من حوصله بروز کردن وبلاگ را ندارد و می گوید خودت بنویس او صبح حوصله داشت که من نبودم و حالا که من هستم او حوصله ندارد (این متن را به زبان کتاب خواندن در دوران کودکیتان بخوانید)

امروز تا می تونستیم سربه سر هم گذاشتیم البته من عاروس خوبیم و بیشتر گوش میدم!! امروز به مامان گفتم اگه ظهر نرفتم سرکار ناهار بیاین خونه ما ولی جالبه که نرفتم سرکار و یادم رفت که چی گفتم و با دختر برادر مامان رفتیم تا ظهر بیرون « وای وای» وقتی برگشتیم مامان ماکارونی درست کرده بود و من خیلی خجالت کشیدم. من در همین جا از مامان تشکر می کنم که من امروز دختر خوبی نبودم لباسا رو اوردم اینجا و صبحونه خوردم و رفتم که رفتم.ایشااله سمانه بزرگتر که شد دختر خوبی میشه قول میده. جالب بود نه؟ پس تا برنامه بعد    



تاريخ : سه شنبه 29 شهریور1390 | 19 | نویسنده : سمانه و افسانه

یه چیز جالب توجه اینکه مادرشوهر گاهی اوقات منو عاروس دری خطاب میکنه میگه تو همیشه دری یعنی همیشه بیرونی و میخوای بری بگردی!!! استغفراله ما که همیشه در این شهر زمین گیر هستیم و هنوزم که هنوزه با آقا شوهر یه مسافرت دو نفره هم نرفتیم بعدم هرکسی هرجور که زندگی کرد همونجور هم عادت میکنه و ادامه میده این رسم روزگاره،منم به مامان میگم مامان خانم شما هم با من بشین و بیاین گاهی اوقات مجردی بریم بیرون،حتی بیاین بریم روزا پیاده روی یا کلاس ورزش اونوقت عالی عالی میشه ولی کو جواب مثبت اگه میشد اونوقت مادرشوهر منم می شد مادرشوهر دری. بعد عاروس دری همراه مادر شوهر دری معروف میشدن به دردری خوب بود نه؟



میهن صدا