تاريخ : چهارشنبه 25 دی1392 | 22 | نویسنده : سمانه و افسانه
فقط اینو بگم که دخملمون به دنیا اومده 

زندگیه زندگی 

الان 47 روزشه قربونش برم من 

خانمه 

عشقه

نفسه 



تاريخ : چهارشنبه 29 آبان1392 | 7 | نویسنده : سمانه و افسانه
روزا خیلی تند داره میگذره وای وای... الان یه هفته ای میشه که رفتم تو ماه 9 و فسقل بزرگ شده و شکم من هم که دیگه هیچی، ورم دست و پا هم که طبیعیه و دماغ گنده :))) و دردایی که شروع شده کمر درد،زود خسته شدن،نفس نفس زدن وووووو همه اینا می ارزه به اینکه یه کوچولوی خوشکل قراره بیاد به زندگیمون. از مامان بگم که اینروزا دارن لباسای قشنگ قشنگ واسه فسقل می بافن نمی دونین چه لباسایی و چه کفشای بامزه ای هم از همون رنگ سرش هست. هر لباسی بافته میشه ذوق می زنیم آخ تصورش رو می کنیم که این لباس الان تنشه ای جانم ای خدا شکرت چه لذتی داره و من ازت ممنونم که بهم لیاقت دادی مادر بشم.

راستی سیسمونی بابای این فسقل کوچولو هم از زیرزمین اومد بیرون مثل شنلش،لباساش،چتر،یه خورده ظرف و کاسه،کفش و اسباب بازیهاش که بیشتر ماشینه.

خدایا به همه اونایی که دوست دارن مادر بشن اگه صلاح می دونی این فرصت رو بده،خدایا ایشاا... اونایی که باردار هستن صحیح و سالم نی نی شون به دنیا بیاد و خودشون هم سالم باشن تا فسقلشون رو بزرگ کنن. دعای من و خوشکل مامان که داره تو شکم من تکون می خوره قربونش برم.



تاريخ : پنجشنبه 28 شهریور1392 | 7 | نویسنده : سمانه و افسانه

این روزا بیشتر کارمون این شده که مواظب حرکت های فسقل باشیم آخه تکون خوردناش خیلی زیاد شده و شیطونی می کنه یه هفته ای میشه که رفتم تو ماه هفت بارداری،یه روز رفتیم تو زیرزمین و لباسای بارداری مامان رو اوردیم بالا دوتا سارافون که واسه ماه هشت دیگه خوبه و یه پیرهن آستین کوتاه بلند که به درد الانم می خوره:)) خیلی بامزه است نه؟ من لباسای بارداری عزیزجون فسقلو بپوشم. واسه دختر قشنگم به کمک عزیزش یه لیف کوچولو قلاب بافی کردم چون بار اولم بود خیلی ذوق زده شدم. راستی آقاجونش رو بگو که واسم تنقلات می خرن گلابی می گیرن و کسی هم حق نداره بخوره البته باباش بر میداره می خوره و میگه دخترم به من اجازه داده :))

خلاصه اینکه خوبیم خدا رو شکر و منتظر به دنیا اومدن کوچولومون الهی قربونش برم



تاريخ : شنبه 28 اردیبهشت1392 | 9 | نویسنده : سمانه و افسانه
یه خبر مهم یه خبر فوق العاده مهم

مامان افسانه داره مامان بزرگ میشه دیگه به جمع نوه دارها پیوست

روزنامه روزنامه یه خبر مهم

مادرشوهر من مامان بزرگ شده (دیگه پیر شده ولی خودش نمی خواد قبول کنه) میگه مامان بزرگ نه، عزیرجون شده . بیاین از شبی که این خبر رو بهش دادم بگم که خیلی براشون غیر منتظره بود فکرشم نمی کردن. پنجشنبه 22 فروردین بود که با آقای همسر به آزمایشگاه رفتیم و خبر کوچولو دار شدنمون رو که گرفتیم رفتیم یه کیک خریدیم و اومدیم خونه عزیز جون تا خبر رو به اونها هم بدیم. وقتی جعبه کیک رو دست ما دیدن مامان گفت به چه مناسبت نه تولدی هست نه سالگردی، دوباره چرا کیک!!! ما گفتیم حالا بازش کنید می فهمید وقتی مامان در جعبه رو برداشت با هجی کردن کلمات نوشته شده روی کیک خوند که ما نوشته بودیم «ما داریم مامان و بابا می شیم» اول صدای یه جیغ بلند اومد و بعدش مامان پرید تو بغل من و باهم دیگه اشک شوق ریختیم تازه باورش هم نمی شد هی می گفت راست میگید راست میگید. این طوری بود که مامان هم عزیز جون شد و آقای همسر بابا. 




تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن1391 | 23 | نویسنده : سمانه و افسانه
الان که دارم می نویسم تو خونه خودم هستم و مامان خانم هم تو خونه خودشون دارن برای سمانه خانم شنل می بافن(شانس اوردم که یه مادرشوهر بافنده دارم) الان که اینجا نشستم فرزاد هم پای کامپیوترشه و من هم تو این اتاق درگیر این صفحه مجازی هستم. هفته ای که گذشت برای من و مامان خیلی هفته خوبی نبود البته نمی خوام ناشکری کنم ولی خوب منتظر چیزی بودیم که بعد از شنیدنش زیاد خوشحال نشدیم و هردومون غصه خوردیم ولی اعتقاد دارم به اینکه بعد از هر سختی آسانی هست. خوشحالم که مامان هست و من تنها نیستم خدارو روزی چندبار به خاطر داشتن پدر و مادرهای خوبی که بهم داده شکر می کنم و ازش م یخوام سایه شون رو بالای سرم نگه داره. آمین



تاريخ : دوشنبه 13 آذر1391 | 9 | نویسنده : سمانه و افسانه
وای چقدر روزا تند تند میاد و میره و ما به اینجا سری نمی زنیم. من کار دارم مامان کار دارن وگرنه حرف برای گفتن هست. چند روز پیش پسر بیست ساله یکی از اقوام مامان به رحمت خدا رفت خیلی سخت بود دلم میخواست می تونستم و بیشتر کنار مامان بودم چون بیشتر وقتا داشت گریه می کرد حق هم داشت اونا به مامان خاله افسانه می گفتن. چه داغ سختیه فقط می تونم دعا کنم که خدا به مادر و پدرش صبوری بده. به غیر از این خبرا خبر اومدن زمستونه وقتی زمستون میخواد به خونه ما بیاد باهاش بافتنی ها و کامواهای رنگی رنگی هم میاد و من عاشق این کامواها و لباسای کوچولوها که مامان و مادرجون می بافن.می خوام کم کم ازشون یاد بگیرم البته اگه اراده داشتم.الانم دارم به این فکر می کنم برم خونه مامان و با اونا صبحونه بخورم آره فکر خوبیه

تاريخ : پنجشنبه 20 مهر1391 | 8 | نویسنده : سمانه و افسانه

از شنبه تا حالا هنوز نرفتیم خونه مامان خودم و فرزاد رو میگم. وای وای چه بچه های بدی بودیم. به خدا هروز داریم میریم ولی سر نمی رسیم.دیشب که دیگه فکرمیکردم رفتنمون حتمی حتمی است باز فرزاد خوابید خیلی خسته بود تا یازده شب بیدار نشد. دلم واسه مامان،بابا و مادرجون تنگ شده. اس دادم به مامان که امروز ظهر دیگه حتما میایم جواب دادم که نهار چی درست کنم. می بینید چقدر مهربون اگه من بودم شاید اس میزدم صدسال سیاه می خوام نیاین. وای یعنی من فردا به عروسم یا دامادم اینجوری میگم. دلمون این روزا هوای بچه کرده هم من و هم فرزاد و هم مامان و فکر کنم همه فامیل که احوال می پرسن خوب دیگه باید برم کلاس دارم. بعدا میایم با مامان پس تا برنامه بعد



تاريخ : شنبه 25 شهریور1391 | 0 | نویسنده : سمانه و افسانه

سلام منم مادرشوهر امشب میلم کشید بیام به وبلاگ سری بزنم نمی دونم از کجا بگم از عروس گلم بگم یا از پسر کم حوصله ام بگم. خودم بگم که واقعا عروسم خیلی خوبه در برابر این اخلاق پسرم خیلی مقاومت داره. من همیشه به پسرم میگم تو فکر کن خواهرت عروس شده دوست داری که شوهرش اذیتش کنه! پس تو هم سعی کن غصه به دلش نذاری وگرنه ازت راضی نیستم اینو جدی میگم فکر نکنین خودمو برا عروسم لوس می کنم واقعا من و پدرشوهرش مثل دختر نداشتمون دوستش داریم خداوند لطفی به ما کرده ۳ سالی هست که یه دختر به ما داده. پدرشوهر هم مثل من دوستش داره به قول معروف کش پا زده تو دل پدرشوهر. یه وقت نگین خیلی اغراق کردم اینا رو از ته دل میگم اگه یه روز پسرم ناراحتش کنه اون روز دیگه برای من اعصاب نمی مونه تا نبینم که باهم نشدن و خنده رو لباشون نیست راحت نمیشم. فکر نکنین خدای نکرده مشکلی باهم دارن آخه چیکار کنم مادرم دیگه نمی خوام از طرف ما غباری رو دل این دختر بشینه چون خودمم روزی دختر بودم بالاخره ادم سختی هایی داره من نمی تونستم حرفامو به کسی بزنم اینو درک می کنم که هر ادمی تو زندگیش به مشکلاتی برمیخوره همیشه برای عروسم به جز اینکه ماردشوهر باشم سنگ صبوری هم هستم  امیدوارم همیشه همین طور بمونیم.



تاريخ : سه شنبه 7 شهریور1391 | 22 | نویسنده : سمانه و افسانه

تنها هستم و بعد از چند وقت دلم واسه اینجا تنگ شد و اومدم بنویسم داشتم به این فکر می کردم اگه من عروس مامان نبودم چی مبشد و الان عروسش کی بود یا اگه مامان قرار بود خودش عروسش رو انتخاب می کرد عروس انتخابی خودش چقدر با من فرق داشت. شاید وقتی خودش عروسش رو انتخاب می کرد اینقدر سختی نمی کشید روزایی که الان می بینه رو نمی دید و خیلی چیزای دیگه. نمی دونم چرا دارم به اینا فکر میکنم ولی خوب کاریش نمیشه کرد فکره دیگه. تا دو ساعت پیش مادرشوهرم با خانواده داداشش که از تهران اومدن رفته بودن خونه خاله نرگس دیدنی.فکر می کردم شب میریم خونه اونها ولی فرزاد هنوز خوابه و من اینجام تو این صفحه مجازی و دیگه چیزی نیست که بخوام بنویسم



تاريخ : یکشنبه 20 آذر1390 | 18 | نویسنده : سمانه و افسانه
جمعه بعد از ۵ ماه که اومدیم و در خانه خودمان ساکن شدیم مامان و بابا و مادرجون و برادرشوهر (فرشاد) اومدن خونه مون نه اینکه تا حالا نیومده باشن واسه مهمونی ایندفعه اومدن البته خودشون میزبان هستن ولی لطف کردن و تشریف اوردن. بابا در خونه پسرش زحمت های زیادی کشید اول اینکه میز کامپیوترمون رو که تو انباری بود رو با کمک فرشاد اوردن بالا ومن رو حسابی خوشحال کردن دوم اینکه پریز برقمون رو که خراب بود و رو درست کردن و سوم اینکه شیر دستشویی فرنگی هم که شکسته بود توسط دستان بابا تعمیر شد و من ممنون زحمات ایشان هستم و می بوسمشان  دور هم بودن رو خیلی دوست دارم مخصوصا از صبخ تا شبی رو. یاد بچگی هام می افتم که از صبح که می رفتیم مهمونی تا اخر شب برمی گشتیم خونه. ظهر همونجا ناهار می خوردیم واسه بعدازظهر شولی یا آش رشته می پختیم شبم یه حاضری ماست و خیاری دور هم می خوردیم و بعد که خوابمون می گرفت میومدیم خونه خیلی حال میداد. حالا جمعه ما هم همینطور بود همه دور هم بودیم تا آخر شب و خیلی خوش گذشت ایشاا... که به مامانم خوش گذشته باشه و راضی باشن.



میهن صدا